فکر کردیم گمشده اما.......
پنج شنبه ای که گذشت خونه خواهر شوهرم به اتفاق مادر شوهرم اینا بودیم.شب که خواستیم بیام خوه متین اصرار کرد که بمونه ماهم موافقت کردیم و تا صبح اونجا موند و میگفت که تا صبح دلم برای مامان وبابام تنگ نمیشه .خوب کنار مادر بزرگش بود و خوش میگذشت. فرداش اونا میخواست بیان خونه ما .من هم کارام رو سر فرصت انجام دادم و منتظر نشستم تا بیان که ساعتای 11 بود که تلفن زنگ زد و مرتضی مکالمه مرموزی رو انجام داد که بعد فهمیدن که ای داد بیدا متین نیست. همه جا رو دنبالش گشتن ولی نبود که نبود .آخه مسیر خونه و شماره مرتضی رو بلده و میدونتستم که در صورت گمشدن میتونه خودش رو به ما برسونه ولی اون رو اینجوری نشد و گشتن ها بی فایده بود .مرتضی از پیاده گشتن منصرف ش...








