متین متین، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

متین و مهبد

آیا می دانید؟

آیا می دانید؟ بدن انسان می تونه تا ۴۵ واحد درد رو تحمل کنه . اما زمان تولد بچه، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه ! این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه                      مادرتون رو دوست داشته باشید   زیبا ترین فرد روی زمین بهترین منتقد ما و قویترین حامی ما بعد از خداوند مهربان مادر   ...
22 آبان 1390

یک روز متین

سلام عشق من امروز برات می خوام یه روز از 3 سالگیتو برات بگم . شما صبح ساعت 8-9 یا 10 ازخواب بلند می شی البته اگه مهد نری .بعد که بیدار شدی یواشکی و بی صدا میای و منو پیدا می کنی ولی من حست می کنم و صدای راه رفتنت رو میشنوم . بعد شما که به من میرسی به من خودتونو لوس می کنی و چشماتو کوچولو می کنیو میپری توی بغلم و بهم یه بح بخیر ناز می گی و منم همینطور که بوست می کنم بهت می گم صبح بخیر پسر گلم .خوی خوابیدی تو هم با سرت می گی آره . بعد میگم بیا با هم بریم دستشویی و شما هم که طبق معمول فرار می کنی و میگی که جیش نداری ولی وقتی من با اسرار می برمت اون موقع دیگه بیرون نمیای .تازه اونجا هم باید کلی نازتو بکشم تا قبول کنی بیای و لباس بپوشی. بعدم ل...
22 آبان 1390

کنسرت خواجه امیری

سلام جیگری دیشب با هم رفتیم کنسرت آخه خاله مونا برامون بلیط گرفته بود ما هم که بدمون نمیومد گفتیم بریم هم فال هم تماشا . قرار شد خاله میترا و دوستامون سولماز و حمید هم بیان پس دم تالار وحدت قرار گذاشتیم. زود رفتیم جای پارک پیدا کنیم به خیال خودمون ولی همین که وارد خیابون تالار شدیم دیدیم که ای داد بیداد کنار خیابون که جا نداره هیچ وسط خیابون هم پر ماشین. داشتیم با خودمون فکر می کردیم که حالا چی کار کنیم که خاله مونا رو دیدیم گفت توی پارکینگ جا گرفته آخه خاله توی امور فرهنگی کار می کنه و کلی آدم می شناسه هماهنگ کننده کنسرهاهم هست ماشینو پارک کردیم اومدیم بیرون یهو یه جمعیت زیادی رو دیدیم که به سمت در تالار هجوم بردند فکر کردیم تظاهرات شده...
20 آبان 1390

اولین برف

    عزیزم امسال برف زمستون زود رسید، خب حتما آسمون خلوت بوده دیگه توی ترافیک گیر نکرده. اومدو حسابی دلی از عزا درآرود و چند روزی بارید .من خودم برفو خیلی دوست دارم.تو هم همین طور مخصوصا که اولین خاطره ای که ازش داری مربوط به سال گذشتست که با پسر عمت کیوان  و منو عمه و عمو با هم آدم برفی بزرگ درست کردیم کلی برف بازی کردیم   .وقتی برف شروع به باریدن کرد، ساعت 2 نصفه شب بود من داشتم کار می کردم که شما بیدار شدی و گفتی که اب می خوای ولی کلی هم سرحال بودی انگار نمی خواستی بخوابی و هی حرف می زدی منم برای این که سرگرمت کنم بردمت دم پنجره و گفتم ببین داره برف میاد ، اون وقت تو هم با کلی ذوق گفتی آخ جون حالا می تونی...
20 آبان 1390