متین متین، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

متین و مهبد

شب آخر سال 90

1391/1/1 1:21
نویسنده : مامان مینا
1,344 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق من، این آخرین پست توی سال 90 هست و ان شالله اگه عمری بود حتما بعد سیزده با کلی خاطره و عکس میام و برات ثبت می کنم همه لحظه های خوبت رو .از ته دل برات بهترین آرزوها رو دارم . امیدوارم که همیشه سالم و تندرست باشی و من غمت رو نبینم .امسال که گذشت و من نتونستم هر چیزی رو که می خوای برآورده کنم ولی سعیمو می کنم سال بعد بهتر باشم و بتونم به آرزوهات برسونمت و لبخند رو روی لبات بیارم.

حالا برات از این چند روز آخر می نویسم.

جمعه هفته پیش ما یه مراسم بله برون یهویی داشتیم .بگو کی؟ خاله مونا دیگه .ایشالله به امید خدا اونم میره قاطی مرغا .ببخشید .داره عروس میشه .خیلی براش خوشحالم و دوست دارم که خوشبخت بشه و با تمام وجودم براش دعا می کنم. خلاصه که برای این روز مهم برات یه بلوز حلقه آستین کلاه دار و شلوار برمودای کرم رنگ گرفتم که خیلی بهت میومد .روز جمعه که که مهمونا اومدند برای این که شلوغ نکنی و حوصلتم سر نره برات بازی کامپیتور رو گذاشتم و شما مشغول شدی .موقعی هم که مهمونا اومدند صدات کردم. بیای برای سلام کردن. شما هم مثل یه مرد اومدی و شروع کردی به دست دادن و عجب نژاد پرستی هستی خانما رو که ندیدی و فقط با اقایون دست داری و روبوسی کردی ولی اینقدر تعداد زیاد بود که آخراش روبوسی رو بیخیال شدی و فقط به گفتن سلام و دست دادن اکتفا کردی . قربونت برم که اینقدر مودبی.

وسطای مهمونی هم که بزنو بکوب شروع شد واسه رفع خستگی شما و گرم کردن مجلس صدات کردم که برقصی شما هم واقعا از جون و دل مایه گذاشتی و کلی قر دادی که با اینکار 30 تومنی کاسب شدی البته همه رو به خاله دادی برای شباش .دست و دلباز هم که هستی .

آخر مهمونی تو و محمدرضا رو که حالا یار تو شده بود توی بازی بزور از جلوی کامپیوتر کشیدم این ور که با اعتراض شدید شما و گریه های مستمر مواجع شدم ولی عزمم راسخ تر بود و گول گریه هاتو نخوردم چون فکر می کنم اگه یه کم دیگه بازی می کردی هم تو و هم کامپیوتر سرتون سوت میکشید .

بعد جمعه من همش برای کارهای نیمه تمام باید میرفتم تهران و شما رو هم با خودم می بردم .البته روزهای هفته قبل هم بردمت چند بار با خودم و عجبا که واقعا اروم بودی و اجازه می دادی که  کارهامو با خیال راحت انجام بدم البته منم به پاس آرامشت شما رو میبردم پارک و حتی اجازه میدادم توی خیابون هر کاری که دوست داری رو انجام بدی .خیلی خوشت اومده بود که همش میای بیرون واسه همین تا میگفتم حاضر شو می گفتی داریم میریم تهران؟؟؟ با کله میومدی و تندی لباس میپوشیدی .

1 شنبه ای دوباره رفتیم تهران بعد کار اومدیم پیاده روی به امید پیدا کردن سرسره توی راه هر چی گفتم گشنته؟ می گفتی نه!!!!!!! ولی یههو جلوی یه رستوران شیک گیر دادی که باید برم اینجا البته فکر کنم فقط در کشوییش جذبت کرد 7000 تومن پیاده شدیم واسه یه ناهار ناقابل. اسم رستورانش گل محمدی بود بعد پل ستارخان. به سمت اریاشهر ..خلاصه بعد اون با ماشین اومدیم آریاشهر و رفتیم برج گلدیس تا برات لباس بخرم. کلی هم خرید کردی. خودم که خیلی خوشم اومد واقعا بهت میومد خوشتیپ شدی اونم یه عالمه البته خوشتیپ بودیا !!!!!!!!بعد هم رفتیم پارک و شما نیم ساعت بازی کردی و به زور تهدید آوردمت خونه .نمیومدی که می گفتی (تو برو من همین جا می مونم)

توی راه هم اینقدر خسته بودی که تا گفتم بخواب سوت ثانیه خوابت برد .وقتی نزدیکای اندیشه بودیم یهویی هوا سرد شد و برف گرفت .اولش کم بود ولی بعد که رسیدیم خییییییییییییییییییلی سرد شد انگاری که توی سیبری بودیم باید بگم یخ شد و تا برسیم به یه ماشین شما توی بغلم هی گقتی سردمه و من هی بیشتر فشارت دادم توی بغلم تا گرمتر بشی و تندتر دویدم تا برسیم خونه .خلاصه که کلی یخ کردیم عجب هوایی شده بود ولی خوشبختانه سرما نخوردی .دربست گرفتم تا خونه خیالم راحت شد.

از این چند وقته  بگم ...............کلا بیرون خیلی آقایی ولی توی خونه جنی میشی. به همه چیز میگی نه. من بگم اره حرف شما نه میشه .همه مسائل به گریه شما و یا قهرتون ختم میشد. گریه می کنی خفن اشکیه که سرازیر. کل کلی داریم منو تو، گاهی بابا که میاد بالا می گه آپارتمانو گذاشتید روی سرتون آخه دیگه کلافه میشم و شروع می کنیم به دادو فریاد. ولی بعدش هم شما میای توی بغلم و هم من بوست می کن اونم یه عالمه که یهوقت فکر نکنی دوستت ندارم. آخه شما بچه ها تا یه چیز میشه میگید دیگه دوستم نداری؟؟؟؟؟؟

خب عزیزم بیا دنباله مطلب عکس ببین.

این عکس بعد مراسم بله برون خاله مناست که شما نشستی و داری آب میخوری در حد خفن تشنگیتم که انگاری برطرف نمیشد.

                           

اینم از لباسای عیدت. مبارکت باشه عزیزم.

                  

                       

اینم از آخرین شیطونی سال نود. روی دیوار اتاقت یه عالمه برچسب چسبوندی و با افتخار منو به تماشای این شاهکار بردی.

                        

قربونت برم  مامانی .دوستت دارم از ته دلم . میبوسمت یه عالمه.سال بعد میام دوباره .دیگه داری مرد میشی .4 سال.......................................................................چه زود گذشت اون لحظه های خوب چه حبف که کم دیدمت کم بوست کردم و کم گفتم دوستت دارم .ولی حتما سال بعد جبران میکنم اگه تا حالا روزی 1000 بار میگفتم دوستت دارم حالا 900000000000000000000000000000000 می گم دوستت دارم عزیزم و بیشتر نگاهت می کنم .یه چیزی رو میدونی ...وقتی به صورت ماهت نگاه می کنم تمام وجودم پر از ارامش میشه .و معصومیت نگاهت و شوق زندگی که توی چشمات به من انرژی میده برای ادامه زندگی .گلم شکوفا شو تا من هم گنار به عرش برسم. دوستت دارم بازم میگم دوستت دارم با تمام وجودم و حالا قلبم برای تو میزنه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)