بازم روزانه و روزانه
سلام گل پسر مامان.حالت چطوره خوبی عسلم.ببخشید که چند وقتی نتونستم برات بنویسم .میدونی که نی نی توی راه دارم و حوصله خیلی کم. میام و اتفاقات مهم یا جالب رو برات مینویسم.
دوستای خوبم .شما رو هم فراموش نکردم.میام و بهتون سر میزنم.
جونم واسه پسرم بگه که شما الان 4 سالته و واسه خودت مردی شدی، شخصیتی داری، شیطون بلا، ناقلا، مربون و دوست داشتنی و البته گاهی هم شدیدا غرغرو. این اخریه رو خیلی وقته که جز پروژهام کردم تا از سر شما بندازم. تا اندازه ای هم موفق بودم ولی خوب ، برای رسیدن به نتیجه مطلوب زمان لازم.

توی این مدت شما میری کلاس و چیزهای جدید یاد میگیری.هر روزش یه جوره ولی دیگه رفتارهات رو حفظ شدم و بعد هر موضوع میدونم که میخوای چی کار کنی.
راستی یادم رفت بگم .3 روز گذشته محمدرضا پسر خاله مهمون ما بود .آخه مادربزرگ بابا علی یعنی شوهر خواهر بنده فوت کرده بودند و برای این که محمدرضا اذیت نشه خونه ما مونده بود .شما و محمدرضا تا تونستید اذیت کردید.خونه رو از 1 ساعت یکبار به طور کامل میترکوندید و من هی وسایل رو سر جاش میگذاشتم. چون محمدرضا مهمون بود و میخواستم بهونه مامانش رو نگیره گذاشتم هر کاری دوست دارید انجام بدید و فقط مواقع خطرناک که کم هم نبود مداخله میکردم. شما شیطونا با کوسن های روی مبلا دشمنی داشتید و تا من درستشون میکردم فوری میاومدید و مینداخیدشون پایین .گاهی هم با هم جنگ راه مینداختید.
گذاشتم برید حموم آب بازی و شما هم در کمال ارامش حوله های حموم و بیرون در حموم جلو راهرو رو کاملا خیس کردید. کلی جیغ زدید، به هم اب پاشیدید، همدیگه رو با رنگ انگشتی رنگی کردید .خلاصه که حسابی خوش گذروندید.
منم این وسط فقط میتونستم مراقبتون باشم یه وقت کار خطرناکی نکنید و نمیتونستم به هیچ کاری برسم.
خواب برام نذاشتید. کلا سردرد داشتم .البته بخاطر شرایطم اینجوری بودم وگرنه که من حوصلم زیاد ......



بازم روزانه و روزانه
