متین متین، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

متین و مهبد

خاله میترا

سلام عزیز دلم من خاله میترای توام مامانت خیلی هنرمنده که واست وب درست کرده تو وقتی بزرگ بشی میشینی به این کارایی که میکنی میخندی. منم یه خاطره قشنگ دارم واست: اون موقع که ٦ یا ٧ ماهت بود مامان مجبور بود بره سر کار و دانشگاه و خلاصه بیچاره با کلی استرس تو رو میزاشت پیش من آخه میدونی که من بچه ندارم اما با جون و دل مواظبت بودم. مامان واسه اینکه تو بخوابی شعر عروسک قشنگ منو با یه طنین خاصو دل انگیز واست میخوند و وقتی میرفت تو که خوابت نمی برد که واسه همین من تمرین کردم  تا بتونم اون آهنگ رو واست بخونم البته کار سختی نبود چون منو مامانت صداهامون خیلی شبیه همه ، توام تا صدای منو میشنیدی فکر میکردی ما...
24 بهمن 1390

کارهای مختلف

سلام پسر مامان .امروز می خوام برات از کارای مختلفت بگم. وقتی صبحا بیدار می شی توی تختت می مونی و منو صدا می کنی که مامان بیا ببین صبح شده .این جمله شما یعنی که بیا منو بغل کن .منم میام پیش شماو با هزار ناز و عشوه بغلم میای .به هم صبح بخیر میگیم و بوس به هم می دیم اونم یه عالمه. وقتی میخوایم بیرون بریم شما مسخره بازیت گل می کنه وهی ادا در میاری و همش از دستم در میری که بیام دنبالت اونوقت با شیطنت می خندی. وقتی که خدایی نکرده شلوارت رو خیس می کنی .میگی خودم بلدم بشورمش وقتی هم شستیش می زنی به دماغت و هی می گی به به چه بوی خوبی میده نمیدونم اینو از کجا یاد گرفتی. بعدشم که میگی کجا بندازم خشک بشه وقتی می گم روی شوفاژ ، حرفم رو تکرار می ک...
24 بهمن 1390

کاردرستی ساخت متین

سلام عزیز دلم نمی دونم وقتی این مطلب رو میخونی چند سالته .در هر صورت این اولین کاردستی با دستهای کوچولوی تو الان 3 سال و 6 ماهته و این کاردستی رو با هیجان درست کردی و اینقدر ذوق داشتی که دلت می خواست کاردستی های بیشتر درست کنی .اول یه بعلاوه درست کردی ولی زود خراب شد بعدش مثلث و بعدیش شد مربع .یه دونش که حرفه ای تر شده بود شد پروانه که خودت رنگش کردی و به زود چسب چوب زدی و محکم فشار می دادی تا خوب بچسبه و برای این که اونو به بابایی نشون بدی تحمل نداشتی و تا بابا رو دیدی بدو بودو پروانه خوشگلت رو بردی که اونم ببینه .قربون پسر خوش ذوقم برم .امیدوارم همیشه اینجوری ذهنت خلاق بمونه .دوستت دارم بوس بوس   ...
23 بهمن 1390

لغات جدید متین

حالادیگه شما  کلمات رو به خوبی می گی و جمله های کاملی استفاده می کنی .ولی هنوز هم داری کلماتی که وقتی میشنوم خندم می گیره . نمونه هاشو برات نوشتم بخونشون گت و مت ( پت و مت)                                       بگیه ( بقیه )                                                               گبن (...
22 بهمن 1390

نمایشگاه

سلام عزیز دلم امروز جمعه 21 بهمن 1390 ما با خاله مریم و محمدرضا و عمو علی رفتیم نکایشگاه کیتکس خلی نمایشگاه جالب توجهی نبود ولی چند تا اسباب بازی اموزشی برای تو محمدرضا خریدیم و مشا اونجا نقاشی کشیدید ، بازی کردی و عکس گرفتید .و چون بابایی سردرد داشت و منم معدم درد گرفته بود خیلی نموندیم و زود اومدیم بیرون ولی به تو محمدرضا خداروشکر خوش گذشت و کلی بازی کردید. برو ادامه مطلب عکساتو ببین عسیسم.   کلی باهم اینجا بازی کردید و البته بازم سر اسباب بازیا باهم دعوا کردید. نمی دونم چه سری داره؟                       &nbs...
22 بهمن 1390

مهمونی

پنجشنبه ای با هم رفتیم خونه همکار بابا .اونا 3 تا بچه ناز و خوشگل دارن که اسماشون ( امیر حسین که من بهش می گم هری پاتر چون واقعا شبیهشه، عرشیا که خیلی تپلی نار، و آخریشم هستیه خانم که خیلی ناز داره ) هستیا یه کم از شما کوچیکتر ولی ماشاللهاستخون بندی درشتی داره واسه همین بزرگتر دیده می شه .خلاصه این که با کلی ذوق رفتیم اونجا یکی دیگه از همکارای بابا هم اونجا بودن منظورم بابا و مامان آیدین دوست کوچولوی خودمونه که وبلاگ هم داره .وقتی رسیدیم شما خواب بودی و بعد که بیدار شدی یهویی که انگار زده باشنت همش گریه کردی .نمی دونم واسه چی ... ولی ما هر کاری می کردیم ساکت نمی شدی دیگه داشتم کلافه می شم چون اصلا حرف هم نمی زدی و فقط می گفتی نه نه...
22 بهمن 1390

چند روزی که گذشت

سلام به همه دوستای خوبم .ببخشید چند روزی بود هم اینترنتم مشکل داشت و هم سرم شلوغ بود نمی تونستم بیام بهتون سر بزنم. خب حالا یه سلام هم به پسر خوشگل مامانی خودم. جونم برات بگه ......... جمعه ای من و شما و بابایی مهمون داشتیم که کنسل شد واسه همین موندیم تک و تنها منم برای این که حوصله شما سر نره فرستادم پارک بادی البته با بابای مهربونت .خودم خونه موندم چون خیلی کار داشتم برای انجام دادن. شما هم پارک بادی حسابی خوش گذروندی و از اون روز چون اولین بارت بود که با بابایی تنها می رفتی پارک بادی حسابی ذوق زده بودی. خلاصه که خیلی خوشت اومد. راستی یادم رفت بگم همون روز جمعه البته صبحش بابا بردت ارایشگاه و مثل آقاها نشستی تا موهات مرتب بشه ...
18 بهمن 1390

متین مثلا مریض

عزیز دلم از 2 روز پیش که مریضیت شروع شد خدا رو شکر الان خیلی بهتر شدی طوری که شیطونیات رو از سر گرفتی و انگار نه انگار که مریضی .البته ناگفته نماند که تدبیر مادرانه باعث شد که مریضی شما عود نکنه ها . بگذریم با خبر شدم که زندایی و مهراوه جونی هر دوتا شون مریض شدن مثل شما فقط با این تفاوت که اون دوتا خیلی وضعشون بد بود به خصوص زندایی که بنده خدا رفته  زیر اکسیژن حتی ،ولی خدا رو شکر الان خوبن و مهراوه هم حال عمومیش خوبه ولی عشق من سرفه های بدی می زنه هنوز و همچنان مشغول به دارو خوردن اونم کوهی از دارو. باز باید بگم که خدا رو شکر که شما رو زود بردم دکتر الان فقط دو تا شربت و دوتا قرص داری و حالت هم که خیلی خوبه ماشالله خلاصه دیروز ر...
11 بهمن 1390