متین متین، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

متین و مهبد

مستقیم تو دیوار

سلام مامانی . یه اتفاق نچندان خوشایند دیروز برات افتاد که البته ختم به خیر شد ولی خب با کلی گریه و اشک. دیروز صبح ...البته صبح که نه ظهر بود دیگه ساعت 11 بردمت مهد دم در مهد که رسیدیم شما از ماشین پیاده شدی و تندی رفتی سمت در گفتی می خوای عکس ببی های کنار در رو ببینی . هنوز 3 قدم نرفته بودی که دیدم با پرت شدی جلو نگو پات گیر کرده به سنگی چیزی با سر رفتی توی دیوار . اونم چه جای بدی لبه دیوار حسابی هم دردت گرفت هم گریه کردی طوری که می خواستم ببرمت خونه .البته اولش چیزی معلوم نبود ولی بعد ازچند دقیقه دیدم بالای سرت روی پیشونیت خوشگلت یه گردو کوچولو در اومده .که کلی هم قرمز شده بود . چند تا مامان دیگه که اونجا بودند اینقدر از خودشون آه و ناله ن...
18 دی 1390

یه خبر بد

سلام دوستای خوبم. چند روز پیش یه خبر بد شنیدم از چند تا از دوستای دیگه نی نی وبلاگ . یه دختر کوچولویه خوشگل که نی نی وبلاگیه و اسمش انار متاسفانه دچار سوختگی شده و شرایط خوبی هم برای عمل کردن نداره و هنوز منتظر بهتر شدن شرایط جسمیش هستن تا بتونن عملش کنن. لطفا براش دعا کنید تا اونم بتونه دوباره کنار مادر پدر مهربونش بخنده و شادی کنه . ان شالله   خواهش  میکنم  این  پست رو که خوندید   برای انار  کوچولو عزیزمون صلوات  بفرستید و دعاش کنید... دعا کنید انشاالله  هر چه زودتر خوب بشه و برگرده خونه تا تولد ۲ سالگیش رو جشن بگیرن ...
14 دی 1390

خونه خاله کدوم وره

سلام عشق مامان دیروز ما با خاله مریم خاله بازی کردیم . می گی چهجوری . واست می گم. پریشب خاله مریم و محمدرضا اومدن خونمون آخر شب هم بابا علی محمدرضا جون اومد با هم رفتن خونه قرار شد ما فرداش بریم خونشون. ظهر روز بعد  ما رفتیم خونشون. شما و محمد رضا حسابی با ماشین دیوونه هاتون بازی کردید . کارتون دیدی و توی سر و کله هم زدید. یه بار اون میومد غر می زد که تو زدیش . بار دیگه خودت بودی که میومدی و اعتراض می کردی که محمدرضا زدتت خلاصه که بزن بزن بود بد جور .بعد از ناهار هم که حسابی خسته شده بودی واسه این که راحت بخوابید خاله مریم براتون کارتون بامبی رو گذاشت. شما هم مثل  بچه های آروم البته فقط مثلشونا !!!!!!!!!!!!!! کارتون رو دیدی...
10 دی 1390

ایام ما

سلام عمر مامان. پسر گلم خبر دارم می دونستی یه ماه نشده دیگه نمی ری کلاس ژیمناستیک. آخه شما انگار اصلا استعداد این ورزش رو نداری و فقط اونجا بازی می کردی و با دوستای جدید خوش می گذرونی به همین خاطر نرفتی جایزه دادن هم فایده نداشت اخه شما که این ورزش رو دوست نداشتی خب ما هم گفتم اشکال نداره شما که نباید وقتت رو بیهوده تلف کنی . خلاصه این شد که این اولین ماه و آخرین ماه ژیمناستیک بود. دنبالشو توی ادامه مطلب بخون ولی از طرفی فهمیدم علاقه زیادی به نقاشی داری . به طوری که وقتی مامان شروع به نقاشی می کنه شما حسابی ذوق زده می شی و می دویی و وسایل نقاشی تو میاری و ادای مامان رو در میاری که البته آخرش می شه خط خطی آخه هی می خوای مثل مامان خ...
8 دی 1390

من فهمیدم.

  مادرهيچ چيز آنطور که تو پيش بيني کرده بودي پيش نرفت جز عشقم به تو....نه اشتباه نکن من فقط در کتابها نخواندم که بهشت زير پاي مادران است، من هر روز با تجربه هاي دردناک زن بودن بيش از روز قبل مي فهمم که اگر تو نبودي، خانه اي نبود!مادر دارم از گذر روزهايي حرف مي زنم که در ظاهر از تو دور و به واقع به تو نزديکم کرده است...مادر اندکي کنارم بنشين فارغ از دغدغه هاي زن بودن! مادرلحظه اي به پاکي خيالي ات و ناپاکي متوهم من، نينديش تا با تو بگويم ما هر دو ناپاکيم زيرا دلشوره هاي بي دليل زنانه مان، ذهنمان را آلوده کرده است...مادر هيچ مردي نگران تاخير يک ساعته ي ما نمي شود، مادر هيچ مردي نخواهد فهميد که چند ساعت است تلفن اش را جواب نمي دهد يع...
6 دی 1390

وبلاگ جدید.

      سلام به دوستای گل یه وبلاگ جدید ساختم واسه نقاشی های متینم .اگه به دیدنش برید خوشحال می شم.     اسمش هست نقاشی های متین. اینم آدرسش   http://naghashi.niniweblog.com     ...
4 دی 1390

از همه جا ، از همه رنگ

سلام عشق من این چند وقته بازم سرم شلوغ بید منم حالا تمام اتفاقات این چند وقته رو مختصر می گم واست. قدیمی ترینش روزای عاشورا و تاسوعا توی هیئتمون بود که تو آوینا جونم حسابی آتیش سزوندید و یک دقیقه هم یه جا بند نمی شدید . منم یه بار بردمتون بیرونکلی خودتون از جیغ و داد و پریدن تخلیه کردید. بعدشم که آوینا خانم دیگه هیچ جا جز پیش من و تو نمی رفت. آخر شب هم به زور فرستادیمش خونه.   و حالا شب یلدامون. امسال برخلاف سالای پیش که پیش بابا رضا جونی می رفتیم . امودیم خونه دوست مشترک منو بابا مرتضی که حالا اونا یه کوچولوی خوشگل به نام آیدین دارن که تو حسابی دوستش داری و کلی باحال بازی کردی و با هم خوش گذروندید البته تازه 8 ماه...
3 دی 1390

یاد خاطرات گذشته.

امروز که جمعه باشه ما خونه موندیم و با بابا مرتضی رفتیم تا انباری رو تمیز کنیم شما اول تو خونه مونده بودی ولی بعدش اومدی توی پارکینگ و با سه چرخت حسابی بازی کردی . بعدش کیوان جونت اومد و کلی باهم توپ بازی کردیدو دعوا کردید. ولی کلا بهت خیلی خوش گذشت. بعد عمه اینا اومدن پیشمون و کلی عمو جواد به بابا کمک کرد واقعا دستش درد نکنه. قبل شام شما دستشویتون گرفت بردمت دستشویی دوره آموزشی با شرت دستشویی رفتن رو می گذرونی .موقع پی پی با شرت دوست نداری بری ولی من گفتم حتما باید با لباس بری دستشویی اونوقت شروع کردی به گریه کردن .منم حواسم پرت شد وقتی داشتم میومدم بیرون چراغ دستشویی رو طبق عادت خاموش کردم که یهو صدای جیغ شما بلند شد که تازه فهمیدم ...
25 آذر 1390

کارهای این روزای متین.

سلام گل مامان یه چند روزیه نتونستم برات پستی بزارم ولی عذرخواهی هم نمی کنم چون لازم نیست که .اما خوب حسابی با شیطنت های شما در گیر بودم کارهای خوبو بد زیادی که گاهی منو از ته دل می خندونه و گاهی به حد مرگ عصبانی می شم.می گی چه کارایی باشه بقیشو بخون: شما اینقده لوسی که حد نداره وقتی چیزی رو می خوای و من بهت نمی دم سریع قهر می کنی و دلت می خواد نازت رو بکشن و منم این کار رو توی این مواقع دوست ندارم توی اون زمانای خاص یه کلمه هم حرف نمی زندی و فقط قیافتو کج و کله می کنی اگر ازت بخوام حرف بزنی اینقدر غرور داری که جلوی حرف زدنت رو می گیره و معمولا وقتی حرف می زنی که واسه تو دیر می شه و نمی تونی کارت رو انجام بدی به طور مثال همین دیروز...
25 آذر 1390