اولین دیدارمون( قسمت سوم)
خب حالا ادامه داستان .روز بعد که روز تولد حضرت علی هم بود دیگه من باید کم کم بلند میشدم ولی اینقدر سرگیجه داشتم که حتی وقتی نیمه نشسته هم می شدم سرم بشدت درد می گرفت و اتاق دور سرم می چرخید جوری بود که هی به پرستار می گفتم من دارم می میرم اونم می خندیدو میگفت اولش اینجوریه ولی زود خوب میشی. و راست می گفت چون وقتی بعد از 3 بار تلاش تونستم بلند شم خیلی شرایط بهتر شد .خلاصه که بعد دکتر اومد پیشم و معاینم کرد و برگه ترخیصمو امضا کرد و دکتر اصفال هم شما رو معاینه کرد و بابا که اومد با هم اومدیم خونه توی را من همش نگات می کردم آخه هنوز برام جدید بودی. به خونه که رسیدیم .همه اونجا بودن .از خانواده شوهر تا خانواده خودم کامل یه گوسفند بیچاره رو هم او...





