بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
متین

متین
خاطرات متین ناز مامان
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشیدزیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان

آغوش من باز است

                           شروع کن

                                          

یک قدم با تو

                                                       تمام گامهای مانده اش با من

[ سه شنبه 18 / 11 ] [ 6:04 بعد از ظهر ] [ مامان مینا ]

سلام به پسر گلم و همه دوستای خوبم .شرمنده روی همتون هستم این چند وقته از بس که خوابیدم .خسته شدم نمیدونم کلا همش خواب بودم .ولی شما دوستای خوبم تنهام نذاشتید .منو حسابی شرمنده کردید .خیلی خیلی خوشحالم که دوستهای خوبو مهربونی دارم.بازم مممنون.

خوب بریم سراصل مطلب. پسرم. قند عسلم .عشق و عمرم که میخوام بدون اون دنیا نباشه.

مامانی شما این چند وقت حسابی کفرم رو در آوردی از بس قلدری کردی بعدش باهم دعوا میکنیم بعدش هم شما میای و عذرخواهی ی کنی منم که طالقت ندارم وقتی شما میگی ببخشید .سریع میگم باشه و شروع میکنیم هی همدیگه رو میبوسیم وبه هم میچسبیم ولی خوب چه میشه کرد 1 ساعت بعدش روز از نو روزی از نو.سنت دیگه کاریش نمیشه کرد.خودتم نفی میکنی دیگه از ترسم نمیگم هیچ کاری نکن.برعکس میگم که خودت انجامش ندی و دعوامون هم نشه .

تولد بابارضا 2 اردیبهشت بود که خونه خاله مریم سورپرازش کردیم.

24 اردیبهشت هم رفتیم نمایشگاه گل و تا تونستیم ادم دیدیم به جای گل .آخه خیلی شلوغ بود .ولی خوب قشنگ بود .ماهم دوتا گل مینیاتوری و یه گل از خانواده کاکتوس ها گرفتیم. شما هم حسابی غر زدی که از اینجا بریم بیرون .خیلی خیلی  شلوغ بود .ولی خوب بود .گلای خوشگلی داشت.زیاد نتونستم عکس بگیرم .

انقدر توی خونه موندم که هر کسی بگه بیا بیرون سه سوته حاضر میشم.

هفته پیش خاله میترا زنگ زد گفت میای با مریم یعنی خاله مریم بریم بیرون .چیتگری، جاده چالوسی.ماهم از خدا خواسته بارو بندیل رو بستیم و خاله اومد دونبالمون بعد رفتیم دنبال خاله مریم. و با محمدرضا بعد از توافق طرفین راهی چیتگر شدیم و جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت و شما و محمدرضا توپ بازی کردید .خاک بازی کردی و گاهی هم دعوا دیگه کلا زیاد باهم دعوا نمیکنید خیلی تک وتوک شده خدا رو شکر. خلاصه که به ما هم خوش گذشت .و 5 بعد از ظهر هم راه افتادیم سمت خونه که به جای خونه رفتیم خونه دایی  منظور دایی خودم .آخه بنده خدا تازه عمل کرده و مریض احوال هنوز ماهم رفتیم عیادتش و شما که خوابت برده بود تا نیم ساعت اول نیومدی توی خونه و توی حساط مندی .بعد محمدرضا اومد پیشت و با هم یکم فوتبال بازی کردید و اونموقع که گشنت شده بود اومدی توی خونه و وقتی که خودتو خوب باشیرینی سیر کردی یادت افتاد که سلام نکردی و اون موقع تازه با همه دست دادی و سلام گفتی. از دیت تو تا سیر نباشی کسی دیده نمیشه.توی خونه هم همینجوری هستی .البته نه برای من ولی برای بقیه چرا.اینم غذای اون روز که خودمون درست کردیم خیلی هم خوشمزه شده بود.

اینقدر ورجه وورجه  می کردی نشد زیاد عکس بگیریم. درحال ساختن خونه هستید.

از از اون روز یا مامان جونو باباجون اومدن خونموش یا بابا رضا و عزیز. فقط یه روز بابا زود اومد خونه رفتیم پیاده روی و شما هم با سه چرخت اومدی .خوب بود .

شما بعضی بعداز ظهرا میری دم در با دوستات بازی می کنی .ماشالله دوستای چسبی هم داری تا نکشوننت پایین ول کن نیستند. تازه بعدش که راحت نمیشم .هر 5 یا 10 دقیقه یک بار زنگ خونه رو میزنید .به دلایل مختلف. مثلا .آب میخوابید ، لباستونو بشورید، دعواتون میشه، یکیتون میزاره میره هم باید بهم بگی .حسابی کفری میشم .وقتی هم که منو میکشونید پای آیفون که ولم نمیکنید که یه ریز حرف میزنید. خودتم نیای دوستات رو میفرستی.....

دیروز که 29 اردیبهشت بود بابارضا و عزیز اومدن خونمون بعدش مارفتیم خونشون به یه دلیل اونم .اومدن دادش من یعنی دایی شما از ماموریت .آخه توی دریا کار میکنه و این دفعه که رفته بود ماموریت 6 ماهی میشد نیومده بود اینشد که ما تا فهمیدیم اومده سریع رفیتم برای دیدو بازدید.

شما که اول توی ماشین خوابت برد .رسیدیم خونه بابارضا سریع رفتی پیش مهراوره و باهم سروع کردید به خوردن چیپس و اسمارتیز و بستنی و کلی هم باهم خندیدید.بعد محمدرضا اومد و بازیتون از اتاق کشیده شد به حیاط و با پدرهای گرامتون فوتبال بازی کردید و همتون هم شوتای قوی داشتید .ماشالله به همتون عزیزای من.موقع رفتن هم که همتون با گریه جدا شدید. راستی تولد محمدرضا هم بود .حالا عکساشو ببین.

اینم عکس شما سه تا جیگر خودم .

این چندتا هم موقع تولد .

سه تاتون هیجان زده بودید از این شمعها .عاشقتونم.فکر میکردید میتونید با فوت خاموششون کنید.

این دوتا عکسم که واضح.

راستی یه ارگ برات خریدیم .که شما حسابی خوشت اومده و البته بابای  بیشتر.

روزانه
[ شنبه 30 / 2 ] [ 1:31 بعد از ظهر ] [ مامان مینا ]

مادرم می خواهمت تا فصل دور

مادرم پاینده باشی پر غرور

مادرم روزت مبارک ناز من

مادرم تنها تویی آواز من

روزهای خاص
[ شنبه 23 / 2 ] [ 2:00 بعد از ظهر ] [ مامان مینا ]

سلام عزیز دلم .می دونم میدونم .بازم دیر اومدم .خوب چیکار کنم حال ندارم  دیگه .الان ولی برات مینویسم.

از این چند وقته که کارمون شده موندن توی خونه.شما اصلا دیگه دلت نمیخوای بری مهد کودک چرا؟ الان واست مگم.

فکر کنم 2 هفته پیش بود میخواستم برم ارایشگاه و چون کارم طول میکشید تصمیم داشتم بزارمت مهد ولی شما اینقدر گریه کردی که دلم دیگه طالقت نیاورد و با خودم بردمت ارایشگاه و شما هم مثل همیشه ساکت نشستی تا کارم تموم بشه .حالا چرا نمیخواستی بری .میون گریه هات همش میگفتی خاله اکرم منو دعوا میکنه .یه بار قبلا هم زده بودتت که با وساطتمسئول مهد همه چی بخیر گذشت.ولی دیگه این دفعه نتونستم تحمل کنم .و تصمیم گرفتم که دیگه نبرمت مهد و دلیلش رو هم بهشون بگم  و اگر اون خاله از اونجا رفت شاید دوباره ببرمت .آخه میدونی تا الان بهترین مهد منطقمون بود ولی حالا...... چه میشه گفت .بقیه خاله هات خیلی خوب هستند این یکی نمیدونم چه اتفاقایی براش افتاده که سر بچه ها کلاسش خالی کرده .به هر حال فعلا خونه ای و من چون حال ندارم کلاس های استعدادیابی هم نمیبرمت ولی تصمیم گرفتم از اول خرداد ببرمت که حسابی توی خونه خسته شدی .

هر روز میبرمت پارک حتی شده نیم ساعت. شما هم حسابی بازی میکنی.

چند تا دوست پیدا کرده بودی منظورم ماکان و دوتا حنانه هاست . حسابی باهم بازی میکنید و البته با ماکان راحت تری.دیروز اومده بود خونمون ولی برو نبود .به نظرم هر چیزی حدی داره شما از حدش گذرونده بودید و منم به هر ترفندی بود ردش کردم بره خونشون.

دو روز پیش بهم میگی : مامان میشه بریم یه جای گشنگ بشینیم با هم به به بخوریم .منم گفتم چشم و بردمت پارک وبا یه زیر انداز کوچولو و ساندویچ پنیر و گوجه کلی با هم خوش گذروندیم و بعدش ه شما رفتی سرسره یازی و همش هم وسطش میومدی و میگفتی مامان وقتم نموم شده؟ زمان ندارم؟ منم با خنده میگفتم که چرا میتونی هنوز بازی کنی و شما ه مشاد و خوشحال میرفتی کنار دوستای 1 ساعته ای که پیدا کردی .

بعضی شبا میخوای که پیش ما بخوابی و اصلا نمیری توی اتاق خودت.به هر بحونه ای شده میای توی تخت ما و حتی جای کم هم منصرفت نمیکنه که بری و در طول شب پدر منو باباییو هفت جدو ابادمونو در میاری از بس که غلت میزنی.ولی بعضی شبا اصلا بدون ذره ای تکون خوردن میخوابی.

یه وقتایی صدام میکنی و هی میگی. مامان می گم که میگم که میگم که میگم که میگم که و بعدش چند تا جمله نامفهوم میگی که اصلا ازش چیزی سر در نمیارم.

همش میای و میگی بغلم کن منم که الان نباید این کار رو بکنم سعی میکن با ترفندهای مختلف ارومت کنم ولی شما دلت میخواد فقط روی شکمم بخوابی و خیلی ناراحت میشی که نمیذارم بیای و اون موفع میگم که نی نی دردش میگیره هی میگی بیارش بیرون دیگه .......

تا یه گوشی میبینی دیگه ول کن نیستی تا شارژش رو تموم کنی .از دست تو

الان دیگه چیزی یادم نمیاد .تا بعد عشق من.

روزانه
[ چهارشنبه 20 / 2 ] [ 3:10 بعد از ظهر ] [ مامان مینا ]

سلام عشقم، عمرم، نفسم، جونم.مامانی فدات بشه.

دوستت دارم اندازه یه دنیا با تمام اخم وترشات و قهرات. مامان دورت بگرده که اینقده ناز باهام قهر میکی.

میدونی 3 شنبه ای که گذشت عروسی دعوت بودیم و از اونجایی که راهش دور بود واسه این که شما گل پسری اذیت نشی .گذاشتیمت خونه عمه جون شماهم با کله رفتی ولی ساعتای 11 بود که عمه زنگ زد و گفت که شما نمیخوابی.مامان پیش مرگت بشه .شما با بابا صحبت کردی و گفتی که نمی خوای بخوابی و اگه ما نریم پیشت گریه میکنی.بابا هم کلی دلداریت داد که بتونی بخوابی و به شما گفت دراز بکش ولی نخواب .شما هم حرف گوش کن هر چی عمه گفت بخواد فقط میگفتی بابا گفته فقط دراز بکشم.عزیزم.از اون به بعد عروسی کوفتمون شد بابا که کلا دپرس شده بود چون صداتو شنیده بود .منم که نیاز به شنیدن صدات ندارم تا بدونم چقدر ناراحت بودی دیگه عروسیه بهم مزه نداد ولی چون عمه گوشیش رو خواموش کرده بود فکر کردیم شما خوابیدی. نگو در حال بازی با گوشی عمه بودی که شارژش تموم شده و دیگه نتونستیم باهم تماس بگیریم.به هر حال که دیگه بهمون مزه نداد و البته اینم بگم تمام مدت عروسی همش حس بدی داشتم که شما پیشم نیستی.نمیخواستیم اونجا با اون همه سرو صدا اذیت بشی خوب آخه عادت نداری خوب.

اما وقتی که صبح بابا اومد دنبالت باز نمیخواستی بیای نه به شبت نه به صبحت از دست تو.تازه وقتی رسیدی بهمون به جای سلام کردن شروع کردی شرح ماجرا که چی کارا کردی .مامان فدات بشه.

اینروزات شده پر از قهر .

جلوی تلویزیونی میگم بیا عقب چشمات درد میگیره میییییییییییییییییییییییییری اون سر حال پشت مبل قایم میشی و میگی اصلا نمیبینم کارتون.

داری کارتون میبینی صداش زیاده ، میگم کمش کن .کلا قطعش میکنی بعد دوباره قهر میکنی میگی اصلا با صدای قطع گوش کنم؟؟؟؟؟

میگم بیا با هم صبحونه بخوریم میگی من هیچی نمیخوام .تا میگم باشه نخور باز قهر میکنی میگی اصلا هیچچچچی نخورم؟

میگم بیا بریم پارک ولی قبلش برو دستشویی قهر میکنی میگی اصلا نمیام پارک .

میگم بیا باهم با اسبابا بازیات بازی کنیم میگی من اینو دوست ندارم میگم خوب اون یکی روبیار باز قهر میکنی که تو نمیخوای بامن بازی کنی.

وقتی میگم کارتون بسه برو یه بازی دیگه کن قهر میکنی که کارتون نبینم .منم میگم بسه، بعد میری گوشه حال میگی تو اصلا میگی من با هیچی بازی نکنم.اخه پس من باچی بازی کنم.

آخه از دست تو شیطون چی کار کنم با هه ای قهرات عاشقتم عزیزم. دوستت دارم یه عالمه.

راستی میدونستی الان که 4 سالت میذارم بری دم در البته توی کوچه با دوستات اونم بدون من بازی کنی ولی از توی خونه هر دو ثانیه چکت میکنم. از دوستات خیلی کوچیکتری و بعضی بازیارو بلد نیستی .قربونت برم که بازم سعی میکنی باهاشون همراه بشی .اسم دوستات ماکان و دوتا حنانه هست .

الان که دارم این مطلب رو مینویسم اومدی میگی مامان تو رو بخدا صبحرو ببندش .مامان فدات بشه که این قددددددددددددددددددر نازو مظلومانه  حرف میزنی که نمیتونم طاقت بیارم دیگه باید بیا پیشت و صفحه رو ببندم.

روزانه
[ پنجشنبه 14 / 2 ] [ 11:06 قبل از ظهر ] [ مامان مینا ]

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره

دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم

دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟

جملات زیبا
[ پنجشنبه 7 / 2 ] [ 9:33 بعد از ظهر ] [ مامان مینا ]

سلام گل پسر خودم.خوبی مامانی .چی کارا میکنی .میدونم، شیطونی دیگه..  ......

از چند هفته گذشتت برات بگم .که رفتیم خونه خاله مریم ، خونه مامان جون و بابا جون، بابارضا و عزیز اومدن خونمون،رفتیم خونه آیدین کوچول، تازه این تعطیلی هم رفتیم بیرون با بابارضا وعزیزو خاله مریمو محمدرضا و عمو علیو خاله میترا و عمو مهدی .

بیا ادامه مطلب تا با عکس واست بگم.

روزانه
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 / 2 ] [ 16:51 ] [ مامان مینا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به همه به وبلاگ ما خوش اومدید من مینا 28 ساله هستم و الان 6 سال از زندگی مشترکم با همسر مهربانم میگذره ما یه پسر کو چولو داریم که در تاریخ 25/4/87 در بیمارستان کسری کرج بدنیا اومدو زندگی منو باباش رو زیباتر از همیشه کرد و به ما جون تازه داد در این صفحه خاطرات زیبای گل پسرم که ما اسمش رو متین یعنی باوقار گذاشتیم نوشته شده تا در آینده پسرم اونو ببینه و بدونه که همیشه برای ما عزیز بوده و هست و خواهد بود-->